خرید بک لینک

چند روز پیش به لطف خانه تکانی و تعمیرات جعبه ی خاطراتم را باز کرده بودم که متوجه شدم جعبه ی انارها و گل های خشکم به طرز وحشتناکی کپک زده است، حتا نمیتوانستم نگاهشان کنم تمامشان رفت توی سطل آشغال و ساعت 11 شب تقریبا ردی از هیچکدامشان باقی نماند! قسمت عظیمی از کلکسیون خاطراتم کپک زده بود به همین راحتی ! دارم فکر میکنم چقدر خاطره داریم چقدر خاطره نگه داشته ایم و با هرکدامشان چندین و چندین هزار بار حاضر بمیریم اما از دستش ندهیم؟ احتمالا یک نوع سندرم، یک نوع مالیخولیا، یک نوع مازوخیسم روحی است. یادم می آید مدتی قبل به یکی از دوستهایم میگفتم کاش از آن دسته آدمهایی بودیم که با ضربه ی اول از رینگ خارج میشوند ، اما نیستیم ، میمانیم ، اصرار میکنیم به ماندن ، مبارزه میکنیم و میدانیم که هیچ شانس بُردی نخواهیم داشت اما باز هم ادامه میدهیم، انگار خودمان راسپرده باشیم به حریف و تا ضربه نهایی را نخوریم دست بردار نیستیم ! حالا شده است قضیه خاطرات! هرکداممان چقدر خاطره داریم و نشسته ایم پای کپک زدنشان ؟ کی میخواهید سر جعبه تان را باز کنید و بفهمید به جای انارهای خوشرنگ یک مشت کپک توسی و سیاه را این همه مدت نگه داشته اید ؟!

برچسب: دست از سرم بردارید, نویسنده: کیارش امینی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 16:53

صفحه بندی