یه بار خواب میدیدم که میخوام از خواب بیدارشم اما نمیتونستم،میخواستم چشمهام رو باز کنم اما نمیشد، میخواستم دستم رو حرکت بدم یا یه صدایی از خودم دربیارم که آدمهای 1 بتونن بیدارم کنن اما نمیشد ،نمیتونستم همونجا توی خواب داشتم فکر میکردم که شاید رفتن به کما شاید مردن هم همچین حالیه ! میخوای یه کاری بکنی اما نمیتونی.حواسم به همه جا بود ، حواسم به آدم های دور و برم ،به حرکت ماشین ،به جاده ای که ازش متنفرم بود. بیدار که شدم دیدم ناخودآگاهم چقدر خوب زندگیم رو تصویر سازی کرده برام. وقتی برای 1 دست و پا میزنی اما هیچکاری محض رضای خدا هیچکاری از دستت برنمیاد.
نمیدونم قراره چه جوری با دردهای بعد و بعد و بعد تر کنار بیام.
برچسب:
نویسنده: کیارش امینی